سهراب سپهری را می توان پدیده ای ناب نامید که در صد سال اخیر تاریخ ایران بی مانند است.
او را فیلسوف قرن، آزادی خواه، روشنفکر، شاعر آب و آیینه نامیده اند.
یک انسان بی نقاب که بی پروا و آزاد، به زیباترین و ژرف ترین شکل ممکن و با سبک شگفت انگیز خود سخن رانده است.
زن در اشعار نو سهراب رنگ و بوی خاصی دارد که در آثار دیگر بزرگان کمتر می توان چنین دیدگاهی را مشاهده کرد.
سهراب براحتی اب خوردن، تابو ها را می شکند و واقعیات را با واژه های سحر انگیز خود بیان می کند.
سهراب از اینکه از نسل یک فاحشه باشد، ننگ و ابایی ندارد و از تفکرات سطحی عبور می کند.
در زیر نمونه هایی از اشعار سهراب که توجه ویژه ای به زنان دارد را می آوریم:
زن زیبایی آمد لب رود.
آب را گل نکنیم!
روی زیبا دو برابر شده است (صدای پای آب)
نسبم شاید
به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد (مسافر)
من به اندازهی یک ابر دلم میگیرد
وقتی از پنجره میبینم حوری
- دختر بالغ همسایه-
پای کمیابترین نارون روی زمین
فقه میخواند (ندای آغاز)
پرده را برداریم :
بگذاریم که احساس هوایی بخورد.
بگذاریم بلوغ ، زیر هر بوته که می خواهد بیتوته کند.
بگذاریم غریزه پی بازی برود.
کفش ها را بکند، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد.
من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق
رفتم، رفتم تا زن
تا چراغ لذت
تا سکوت خواهش (صدای پای آب)
من از کنار تغزل عبور میکردم
و موسم برکت بود
و زیر پای من ارقام شن لگد میشد.
زنی شنید
کنار پنجره آمد، نگاه کرد به فصل.
در ابتدای خودش بود
و دست بدوی او شبنم دقایق را
به نرمی از تن احساس مرگ برمیچید (مسافر)
بند رختی پیدا بود : سینه بندی بی تاب (صدای پای آب)
مرد آن شهر اساطیر نداشت
زن آن شهر به سرشاری یک خوشه ی انگور نبود
هیچ آیینه تالاری سر خوشی ها را تکرار نکرد
چاله آبی حتی مشعلی را ننمود
دور باید شد دور (خانه دوست کجاست)
زن دم درگاه بود
با بدنی از همیشه (نزدیک دورها)
من در ایوانم، رعنا سر حوض.
رخت میشوید رعنا.
برگها میریزد.
مادرم صبحی میگفت:
موسم دلگیریست.
من به او گفتم:
زندگانی سیبیست.
گاز باید زد با پوست.
زن همسایه در پنجرهاش
تور میبافد، میخواند.
من "ودا" میخوانم، گاهی نیز
طرح میریزم سنگی، مرغی، ابری
من اناری را میکنم دانه، به دل میگویم:
خوب بود این مردم
دانههای دلشان پیدا بود!
میپرد در چشمم آب انار.
اشک میریزم.
مادرم میخندد.
رعنا هم.
در باز شد
و او با فانوسش به درون وزید.
زیبایی رها شدهای بود
و من دیده به راهش بودم.
عطری در چشمم زمزمه کرد.
رگهایم از تپش افتاد.
صدا کن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینهی آن گیاه عجیبی ست
که در انتهای صمیمیت حزن میروید
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را
و من در طلوع گل یاسی از پشت انگشتهای تو بیدار خواهم شد
و آنوقت من مثل ایمانی از تابش استوا گرم
تو را در سراغاز یک باغ خواهم نشانید (به باغ همسفران)
من زنی را دیدم
نور در هاون میکوبید.
ظهر در سفرهی آنان نان بود
سبزی بود
دوری شبنم بود
کاسهی داغ محبت بود
"شاسوسا"، شبیه تاریک من
به آفتاب آلودهام
تاریکم کن، تاریک تاریک، شب اندامت را در من ریز.
دستم را ببین. راه زندگیام در تو خاموش میشود.
راهی در تهی، سفری به تاریکی (شاسوسا)
ازآجیل سفره عید
چند پسته لال مانده است
آنها که لب گشودند ؛ خورده شدند!!!...
آنها که لال مانده اند ؛ می شکنند!!!...
دندانساز راست می گفت:
پسته لال ؛سکوت دندان شکن است !
من تعجب می کنم
چطور روز روشن
دو ئیدروژن
با یک اکسیژن؛ ترکیب می شوند
وآب از آب تکان نمی خورد!!!...
بهزیستی نوشته بود:
شیر مادر ،مهر مادر ،جانشین ندارد
شیر مادر نخورده،مهر مادر پرداخت شد
پدر یک گاو خرید
و من بزرگ شدم
اما هیچ کس حقیقت مرا نشناخت
جز معلم عزیز ریاضی ام!!!...
که همیشه میگفت:
گوساله ، بتمرگ!!!...
با اجازه محیط زیست
دریا، دریا دکل میکاریم
ماهیها به جهنم!
کندوها پر از قیر شدهاند
زنبورهای کارگر به عسلویه رفتهاند
تا پشت بام ملکه را آسفالت کنند
چه سعادتی!
داریوش به پارس مینازید
ما به پارس جنوبی!!!...
رخش ، گاری کشی می کند
رستم ، کنار پیاده رو سیگار می فروشد
سهراب ، ته جوب به خود پیچید
گردآفرید ، از خانه زده بیرون
مردان خیابانی برای تهمینه بوق می زنند
ابوالقاسم برای شبکه سه ، سریال جنگی می سازد
وای...
موریانه ها به آخر شاهنامه رسیده اند!!!...
*******
صفر را بستند ،،،
*******
تا ما به بیرون زنگ نزنیم
از شما چه پنهان
ما از درون زنگ زدیم!!!..

شاملو : من خویشاوند نزدیک هر انسانی هستم که خنجری در آستین پنهان نمی کند نه ابرو به هم می کشد نه لبخندش ترفند تجاوز به حق و نان و سایبان دیگران است. نه ایرانی را به انیرانی ترجیح میدهم نه انیرانی را به ایرانی. من یک لر بلوچ کرد فارسم، یک فارسی زبان ترک. یک افریقایی اروپایی استرالیایی آمریکایی آسیایی ام، یک سیاه پوست زردپوست سرخ پوست سفیدم که نه تنها با خودم ودیگران کمترین مشکلی ندارم، بلکه بدون حضور دیگران وحشت مرگ را زیر پوستم احساس می کنم. من انسانی هستم در جمع انسانهای دیگر بر سیاره ی مقدس زمین، که بدون دیگران معنایی ندارم
شب آرامی بود
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند ، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
:با خودم می گفتم
زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
!!!هیچ
زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند
زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی، فهم نفهمیدن هاست
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت
زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم.
سهراب سپهری
دلم تنگ است ؛
شانه ات را از برای گریه می خواهم ...
و چشمانت ...
و چشمانت چراغ روشن شبهای تارِ خویش می خواهم،
دو دستِ مهربانت را ،
برای سایه سارِ خویش میخواهم ...
و آوای سکوتت را،
طنینِ دلکش پرواز می خواهم...
دلم تنگ است ... دلم تنگ است
برادر جان دلم تنگ است
و مدهوشِ خیال و خامُشم از حرفِ بی پاسخ،
وز این بازیچه تقدیر،
که میگیرد ز من تدبیر
دلم تنگ است ،
و میدانم که قلبت خانه عشق است
که سبز و پر امید م میکند مهرت
برادر جان، دگر برلب گل خنده نمی روید
کلونِ شادی بر قلبم نمیکوبد
برادر جان به دل، دل واپس عشقم،
در این مسلخ، که نامش را نمیدانم ،
و آزادی ...
و آزادی که یک نام است ،
و یک دنیا
و یک دنیا که دور از من، و از هم نسل من مانده
برادر جان نگاهم کن
ببین تنهای تنهایم
خدا هم برده از یادم
برادر جان در این دنیای پر آزار
پر از اندوه اندوهم
و در سینه غمی دارم
که آرش تیر خود را میزند بر باد
و تیرش باز میگردد
و تیرش می نشیند بر دل خویشش
برادر جان
تو میدانی چه می گویم
و این دلواپسی از چیست
نگاهت با من است اما
دلت جای دگر بند است
هوایی بیقرارت کرده ،
نامش رازقی ، عشق است و آزادی ،
برادر جان
دلم تنگ است ...
شانه ات را از برای گریه می خواهم
و چشمانت ...
و چشمانت چراغ روشن شبهای تارِ خویش می خواهم،
دو دستِ مهربانت را ،
برای سایه سارِ خویش میخواهم ...
و آوای سکوتت را،
طنینِ دلکش پرواز می خواهم...
دلم تنگ است ... دلم تنگ است
برادر جان دلم تنگ است؛
قفس کاشانه من شد
نفس دشوار و دل خون شد
دلم تنگ است ‘از این فریاد بی آوا
از این کابوس بی رویا
هوای بی نفس از زندگی دارم؛
که باشم ؛ باشم و باشم ... به آزادی
برادر جان چه می گویم...
که می دانم تو می دانی
و امیدی به دل دارم که میداری
از این مسخ و از این پستی
از این دل کندن از هستی
برادر جان دلم تنگ است
و من لب تشنه عشقم
وزین خودداری از خویشم ‘چه دلگیرم...
و از حذفِ من و تو ‘ما شما ... رویای بی رویا ‘
پر اندوهم.
برادر جان ‘ برادر جان
دلم تنگ است
ومیمیرم که می بینم
که خردت می کند دژخیم
و فریاد سکوتت ‘ می کُشد بی رحم
و سرشار غرورم می کند ‘امید و ایمانت...
برادر جان
تو از نسل اهورا هستی و
نامت سیاوش ؛ آرش و سهراب
و من شاید ... برادر ‘ خواهری
از نسل تو باشم
که پایت را کنم محراب؛
که می خوانم ترانه ؛
با ندائی جاودانی ‘ آسمانی...
و امیدی که نامیرا‘ رونده‘ محکم و پویاست.
و میدانم که فردائی سپید و روشن است امروز
برادر جان ‘ برادر جان
دلم تنگ است ‘
شانه ات را از برای گریه می خواهم
و چشمانت و چشمانت چراغ روشن شبهای تار خویش می خواهم
دو دست مهربانت را برای سایه سار خویش می خواهم
و آوای سکوتت را ...
و آوای سکوتت را ‘طنین دلکش پرواز می خواهم...
ر.اعرابی
یاد دارم درغروبی سردسرد
میگذشت ازکوچه ما دوره گرد
داد میزد کهنه قالی میخریم
دست دوم جنس عالی میخریم
کاسه و ظرف سفالی میخریم
گرنداری کوزه خالی میخریم
اشک درچشمان بابا حلقه زد
عاقبت بغضش شکست اهی کشید
اول ماه است ونان در سفره نیست
ای خداشکرت ولی این زندگیست؟
بوی نان تازه هوشش برده بود
اتفاقا مادرم هم روزه بود
خواهرم بی روسری بیرون دوید
گفت اقا سفره خالی میخرید؟
نیا باران زمین جای قشنگی نیست من ازجنس زمینم خوب می دانم که اینجا جمعه بازاراست ودیدم عشق را در بسته های زرد کوچک نسیه میدادند دراینجا قلب مردم را به جو اندازه میگیرند در اینجا شعر حافظ را به فال کولیان دربدر اندازه میگیرند نیاباران زمین جای قشنگی نیست
تقدیم به همه زنان و مردان ، چه روشن ضمیر و آگاه
چه دربند و اسیر افکار سیاه ....
تقدیم به همه ...
چه آنهائی که می دانند ، چه آنهائی که نمی دانند ...
آنهائی که اقرار می کنند و آنانی که انکار .... سین . جیم
من به زنِ وجودم افتخار می کنم
دلم می خواهد زن باشم... یک زن آزاد... یک زن آزاده
من متولد می شوم، رشد می کنم
تصمیم می گیرم و بالا می روم.
من گیاه و حیوان نیستم. جنس دوم هم نیستم.
من یک روح متعالی هستم؛ تبلوری از مقدس ترین ها !
ـ من را با باورهایت تعریف نکن ! بهتر بگویم تحقیر نکن!
ـمن آنطور که خود می پسندم لباس می پوشم
قرمز، زرد، نارنجی ، برای خودم آرایش می کنم گاهی غلیظ
می رقصم- گاه آرام ، گاه تند،
می خندم بلند بلند بی اعتنابه اینکه بگویند جلف است یا هر چیز دیگر...
برای خودم آواز می خوانم حتی اگرصدایم بد باشد و فالش بخوانم،
آهنگ میزنم و شاد ترین آهنگ ها را گوش می دهم،
مسافرت میروم حتی تنهای تنها ...
.حرف می زنم، یاوه می گویم و گاهی شعر،
اشک می ریزم! من عشق می ورزم......ـمن می اندیشم...
من نظرم را ابراز می کنم حتی اگر بی ادبانه باشد و مخالف میل تو،
فریاد می کشم و اگر عصبانی شوم دعوا می کنم...
حتی اگر تمام این ها باآنچه تو از مفهوم یک زن خوب
در ذهن داری مغایر باشد.
زن من یک موجود مقدس است؛
نه از آن ها که تو در گنجه می گذاریشان یا در پستوقایم می کنی
تا مبادا چشم کسی به آن بیفتد.
نه بدنش و نه روحش را نمی فروشد،حتی اگر گران بخرند.
اما هر دو را هر وقت دوست داشته باشد هدیه می دهد؛
به هرکه بخواهد، هر جا
زن من یک موجود آزاد است.
اما به هرزه نمی رود.
نه برای خاطر تو یا حرف دیگری؛
به احترام ارزش و شأن خودش.
با دوستانش، زن و مرد، هر جایی بخواهد می رود،
حتی به جهنم!
زن من یک موجود مستقل است.
نه به دنبال تکیه گاه می گردد که آویزش شود،
نه صندلی که رویش خستگی در کند
و نه نردبان که از آن بالا برود.
زن من به دنبال یک همسفر است،
یک همراه، شانه به شانه.
گاه من تکیه گاه باشم گاه او.
گاه من نردبان باشم ،
گاه او.
مهر بورزد و مهر دریافت کند.
زن من کارگر بی مزد خانه نیست
که تمام وجودش بوی قورمه سبزی بدهد
و دست هایش همیشه بوی پیاز داغ؛
که بزرگترین هنرش گلدوزی کردن و دمکنی دوختن باشد.
روزهابشوید و بساید
و عصرها جوراب ها و زیر پوش های شوهرش را وصله کندـ
زن من این ها نیست که حتی اگر تو به آن بگویی کد بانو!!!!
در خانه ی زن من کسی گرسنه نیست ،
بچه ها بوی جیش نمی دهند،
لباس ها کثیف نیستند و همیشه بوی عطر غذا جریان دارد؛
اگر عشق باشد، اگر زندگی باشد!
زن من یک موجود سنگیِ بی احساس و بی مسئولیت هم نیست؛
ظرافتش، محبتش، هنرش،فداکاریش ، شهوتش و احساسش را آنگونه
که بخواهد خرج می کند؛ برای آنهایی که لایق آن هستند.ـ
زن من تا جایی که بخواهد تحصیل می کند، کارمی کند،
در اجتماع فعال است و برای ارتقاء خویش تلاش می کند.
نه مانع دیگران می شود و نه اجازه می دهد دیگران اورا از حرکت بازدارند.
گاهی برای همراهی سرعتش را کم می کند
اما از حرکت باز نمیایستد.
دستانش پر حرارتند و روحش پر شور؛
من یک زنم ...
نه جنس دوم...
نه یک موجود تابع...
نه یک ضعیفه ...
نه یک تابلوی نقاشی شده،
نه یک عروسک متحرک برای چشم چرانی،
نه یک کارگر بی مزد تمام وقت،
نه یک دستگاه جوجه کشی.
من سعی می کنم آنگونه که می اندیشم باشم ،
بی آنکه دیگری را بیازارم...
فرای تمام تصورات کور،
هنجارهای ناهنجار، تقدسات نامقدس!
باور داشته باش من هم اگر بخواهم می توانم خیانت کنم،
بی تفاوت و بی احساس باشم،
بی ادب و شنیع باشم،
بی مبالات و کثیف باشم.
اگر نبوده ام و نیستم ،
نخواسته ام و نمی خواهم.ـ
آری؛ زن من عشق می خواهد و عشق می ورزد،
احترام می خواهد و احترام می کند.
من به زن وجودم افتخار می کنم،
هر روز و هر لحظه ...
من به تمام زنان آزاده وسربلند دنیا افتخار می کنم
و به تمام مردانی که یک زن را اینگونه می بینند
و تحسین می کنند
آری؛ زن من عشق می خواهد و عشق می ورزد،
احترام می خواهد و احترام می کند.
دلنوشته ای از استاد حسن حسین
دیدار با بنیانگذار حقوق بشر در جهان
جمعه ١٠ آبان
ساعت ٢ بعد از ظهر
آرامگاه کوروش بزرگ
پاسارگاد
در بزرگداشت کوروش هخامنشی
پادشاه بزرگ ایران زمین
با تمام محدودیت و سختی ها ... شرکت کنیم
روز ١٠ ابان ایرانیان گرم و همیشه آریایی وعده ای با هم دارند بر مزار پادشاهشان ...
دیدار ما کنار مقبره ی کوروش ...
شاد باشید و ایرانی
من آریاییم
مرد مشرق زمین
خدای من ایران است
پیامبر من کوروش بزرگ
امامان من داریوش بزرگ . خشایار شاه . انوشیروان عادل . و یزد گرد است
امام زمان من کاوه ی آهنگر است
روحانیون من فردوسی . حافظ . سعدی . و پور سینا ...
کتاب مقدس من شاهنامه
محراب من دل است
ایمان من خرد است
دین من وجدان من است
اصول دین من منشور کوروش بزرگ است
عاشورای من ؛ قادصیه ...
شهدای من رستم فرخزاد و بابک خرمدین ...
پرچم من درفش کاویانی است
عید من نوروز و مهرگان ...
و
بهشت من آزادی ست ...
( بهنام و فرنوش )
گنجشگک اشی مشی!
لب بوم ما مشین!
بارون میآد خیس میشی،
برف میآد گوله میشی،
میافتی تو حوض نقاشی! ...
خیس میشی، گوله میشی
میافتی تو حوض نقاشی!
کی میگیره؟ - فراش باشی!
کی میکشه؟ - قصابباشی!
کی میپزه؟ - آشپزباشی!
کی میخوره؟ حکیمباشی!
سلام دوستان
امیدوارم حال همتون خوب خوب باشه
من فرنوش هستم و از طرف دوست خوبم بهنام این وب رو آپ میکنم
همراهان من به خاطر اینهمه تاخیر متاسفم
دوست خوب همه ی ما ( بهنام ) حالش خوب خوب هست و خداروشکر هیچ مشکلی نداره
فقط برای یه مدتی نمیتونست تو اینترنت بیاد و از من خواست تا من اینجا رو آپ کنم
از تمام شما تشکر کرد و گفت که تمام شما رو دوست داره و هرگز فراموشتون نمیکنه
امیدوارم هرچه زودتر به وبلاگش بیاد و دوباره از نوشته ها ی زیباش و بودنش لذت ببریم
و بهتون قول میدم هیچ وقت نذارم این وب بسته بشه . یه شعر براتون انتخاب کردم که امیدوارم خوشتون بیاد
شاد باشید و سلامت
شبی به امن حریم تو راه خواهم برد
به زینهار دو چشمت پناه خواهم برد
بدین شکوه و نوازش که دیدگان توراست
نیاز خویش بدان پیشگاه خواهم برد
به آستان تو با چشم شکوه گستر خویش
عریضه ای به دو سطری سیاه خواهم برد
دو طاقه ی اطلس سبز نگاه نرم تو را
به حجله خانه ی خورشید و ماه خواهم برد
ز طرفه های زمرد در آن دو حقه ی یشم
هزار نادره با یک نگاه خواهم برد
شبی کنار تو تا بامداد خواهم خفت
چنان برهنه ، که شرم از پگاه خواهم برد
ز سوز سینه ی خود تا کنام باور خلق
لبان سوخته ات را گواه خواهم برد
سزای پیشکشت در حضور وصل ، تنی
چو آهوان حرم ، بیگناه خواهم برد
اگر زمانه ی نخجیر گر امان دهدم
شبی به امن حریم تو راه خواهم برد ...
سیمین بهبهانی
اگر یادتان بود
و
باران گرفت
دعایی به حال بیابان کنید
اگر یادمان بود قصه این نبود اگر یادمان بود بیابان ها به قحط سالی دچار نمی شدند اگر یادمان بود در شهر ها و روستاها کسانی که یا در دین بامابرادرند و یادر خلقت برابر به اسارت شیطان نمی رفتند اگر یادمان بود برخی ها مجبور نبودند برسرراه جبر اختیارخویش ببازند وایمان خویش نیز هم.
اگر یادمان بود واکسی هارا می دیدیم و دخترکانی که سرچهارراه هاگل می فروشند را نیزهم
اگریادمان بود بود باید ان قدر مرد کیسه بردوش در کوچه راه می افتادند و به هم شانه می زدند که هیچ شانه زیر بار فقر خم نشود اگر یادمان بود باید پشت به پشت هم می دادیم تا پشت هیچ کداممان خالی نشود اگر یادمان بود در کنار افق های دور همین نزدیکی ها را هم می دیدیم که فقر امان خیلی ها مان را بریده است
اگر یادمان بود در کنار واگذاری زمین هایی با حق الاجاره ۹۹ساله به زمین های کوچکی که در حاشیه شهرافراد فقیر با هزار قرض و با صدهزار ارزو خریده اند پروانه ساخت و تسهیلات ۹۹ساله می دادیم و مدیریت می کردیم تا ساخت ها همخوان با نظمی مهندسی باشد
اگر یادمان بود در کنار ماهی ماهیگیری هم یاد مردم می دادیم تا این قدر جوانان در کنار کوچه ها لحظه ها را و ساعت ها با بیکاری سپری نکنند
اگر یادمان بود از مولا علی یاد می گرفتیم و کشاورزی را رونق می دادیم تا کشورمان اسقلال را بهتر لمس کند و بیکاری به نخجیرگاه شیطان تبدیل شود
اگر یادمان بود برای استعدادهای طلامانندی که به خاطر فقر ازتحصیل بازمی ماند و...........چاره ای می اندیشیدیم
اگر یادمان بود همه ظرفیت های توسعه کشور رابه فراموشی نمی سپردیم و خانه بر نفت بنا نمی کردیم
اگر یادمان بود ان جوان سید که در دو سال زندگی دوبار گیر دزد افتاده از هستی ساقط نمی شد و فلان خانواده همه امید هایش را در ناهمراهی بعضی از مسولان کفن نمی کرد
اگر یادمان بود در کنار لعنت بر ابن ملجم خودرا چنان اصلاح می کردیم که ابن ملجم وار به روی مولا تیغ نکشیم
اگر یادمان بود ایمان چنان عمیق می کردیم که هیچ چاهی ما را به مرگ نکشد
اگر یادمان بود چراغ یقین را چنان در دل می افروختیم که تاریکی فرو ریزد و شیطان نتواند ما را در پناه ان اشکار کند
اگر یادمان بود قطام این نماد دنیا خواهی باطل کیشانه و هوس الود ما را تیغ به دست به سراغ سجده های مولا نمی کشاند
اگر یادمان بود یبابان ها چنان اباد می کردیم که نقاشان برایش تابلوی جنگ بکشند
اگر یادمان بود برای باران زمان مشخص و زمین معین نمی کردیم و چنان بزرگ می شدیم که باران را برای همه زمین ها می خوا ستیم
اگر یادمان بود رابطه زمین و اسمان ان قدر خوب بود که همه جا باران می بارید و ایران هم به گلستان جهان تبدیل می شد با ۳۰ بوستان به پهنه ۳۰ استان کشور.............اگر یادمان بود.............
درود به تمام شما دوستان و بازدیدکنندگان گرامی
امروز روز تولد یک سالگی این وبلاگ زیبا و پر طرفدار هست
یک سال پیش چنین روزی دوست عزیز من بهنام وبلاگ شقایق های پرپر رو
افتتاح کرد
میخواستم اینجا قبل از هر چیز به بهنام ( نویسنده ی این وبلاگ ) و بعد به شما
دوستان این روز رو شادباش بگم
من فرنوش هستم دوست بهنام و این متن رو به شما دوستان عزیزم و بهنام
دوست مهربونم پیشکش میکنم
به امید یاری های شما خوبان و با آرزوی سلامتی و شادی برای بهنام عزیز
آتش عشق تو در جان خوش تر است
دل ز عشقت آنش افشان خوش تر است
هر که خورد از جام عشقت قطره ای
تا قیامت مست و حیران خوش تر است
تا تو پیدا آمدی پنهان شدم
ز آنکه با معشوق پنهان خوش تر است
درد عشق تو که جان میسوزدم
گر همه زهر است از جان خوش تر است
درد بر من ریز و درمانم مکن
ز آنکه درد تو ز درمان بهتر است
می نسازی تا نمیسوزی مرا
سوختن در عشق تو ز آن خوش تر است
چون وصالت هیچ کس را روی نیست
روی در دیوار هجران خوش تر است
خشکسال وصل تو بینم مدام
لاجرم در دیده طوفان خوش تر است
همچو شمعی در فراقت هر شبی
تا سحر عطار گریان خوش تر است . . .
نظرات ()